من در استونی متولد و بزرگ شدهام و اکنون به همراه همسر عزیزم در سوئد، اروپای شمالی، زندگی و خدمت میکنم. من مادر دو فرزند و مادربزرگ شش فرزند هستم. در سال ۲۰۰۲، با فرآیند ارتباط بدون خشونت ( ان وي سي ) که توسط Marshall B. Rosenbergتوسعه داده شده بود، آشنا شدم و از آن زمان، یادگیری، تمرین و به اشتراک گذاشتن ان وي سي زندگی و روح من شده است. من توسط Marshall Rosenberg و دیگر مربیان دارای مجوز مرکز ارتباط بدون خشونت (سی ان وي سي ) آموزش دیدهام.
در سال ۲۰۰۶، من مربی رسمی شدم و از آن زمان تاکنون با به اشتراک گذاشتن ان وي سي در استونی و تعدادی از کشورهای دیگر امرار معاش میکنم. این روزها تمرکز اصلی من بر به اشتراک گذاشتن ان وي سي در جامعه مریدان انجمن بینالمللی آگاهی کریشنا (ISKCON) به عنوان ارتباط همدلانه است. ارتباط در سطح قلب و ایجاد روابط معنادار و عاشقانه بین مریدان کریشنا برای من فوقالعاده عزیز است.
پیشینه من
سال ۱۹۶۵ بود که پدر و مادرم اسم مرا مریکه گذاشتند. حدود چهل سال بعد، نام معنوی مادهوری رادیکا دوی داسی را از پدر ابدیام - استاد معنویام - گرفتم، کسی که مرا با والاترین فرآیند بهکتی یوگا آشنا کرد.
بین آن وقایع ذکر شده، سرنوشت من را با Marshall Rosenberg و مربیان الهامبخش او در برنامه ارتباط بدون خشونت آشنا کرد.
عشق در نگاه اول
من در همان اولین دوره آموزشی سه روزهام عاشق ان وي سي شدم. تجربه اینکه مربیان واقعاً مطابق آموزههایشان عمل میکردند، عمیقترین لایههای قلبم را لمس کرد. نمیتوانستم آنچه را که تجربه میکردم باور کنم؛ بنابراین، در زمان استراحت، زمان غذا و بعد از جلسات، آنها را «تحت نظر» داشتم و از خودم میپرسیدم: «آیا آنها واقعاً خارج از آموزش، آنچه را که آموزش میدهند، زندگی میکنند؟» ناامید نشدم. از آن زمان، ان وي سي به عشق من، اشتیاق من، شادی عظیم، الهام و زندگی من تبدیل شده است.
ان وي سي "كاري" آغاز مي شود
حدود یک ماه پس از اولین آموزشم، شروع به اشتراکگذاری ان وي سي کردم. با کمال رضایت، بازخوردهای دلگرمکننده و الهامبخشی دریافت کردم. این آغاز «حرفه» من در ان وي سي » بود. تصمیم گرفتم سفری را برای تبدیل شدن به یک مربی مجاز در مرکز ارتباط بدون خشونت (سی ان وي سي ) آغاز کنم.
ظرف حدود شش ماه متوجه شدم که هوشیاریام در ان وي سي شروع به محو شدن کرده است. از آنجایی که تشنهی اطلاعات بیشتر بودم، شروع به سازماندهی آموزشهای ان وي سي در کشور خودم، استونی، کردم. این منبع بزرگی برای یادگیری، الهام و رشد برای من و آغاز دوستی و همکاری طولانی مدت با مربیانی بود که به من الهام بخشیدند و امروز دوستان عزیز و الگوهای من هستند.
در همین حال، من مهارتها و آگاهی خود را در زمینه رهبری ان وي سي در چندین دوره آموزشی در خارج از کشور، در ایالات متحده، هند و اروپا، عمیقتر کردم. از جمله این دورهها، دو دوره آموزشی فشرده بینالمللی (IIT) با Marshall Rosenberg و تیم مربیانش در رینکستا، سوئد و بوداپست، مجارستان، و یک دوره آموزشی یک ساله رهبری در ان وي سي آمریکای شمالی در کالیفرنیا بود.
میوههای آبدار: دو مثال واقعی
تمام این تلاشها میوههای آبدار زندگیای را که من آموزش میدادم، به بار آورد و من دوست دارم یک مثال قدرتمند از جایی که در آن زمان کار میکردم را با شما، خواننده عزیز، به اشتراک بگذارم.
من به سمت مدیر میانی ارتقا یافتم و سرپرست جدیدی گرفتم. نحوه مدیریت این شخص بر زیردستان خود، از جمله من، نیازهای من به درستکاری، صداقت و معنا را در کنار چند نیاز دیگر برآورده نمیکرد و تصمیم گرفتم حرف بزنم. با این حال، نمیخواستم این کار را از ترس اقتدار انجام دهم. نمیخواستم با شورش یا اعتراض به نحوه برخورد او با ما، خشونت بیشتری در جهان ایجاد کنم.
بنابراین، تصمیم گرفتم روی تصاویر دشمن از او کار درونی انجام دهم. حدود سه تا چهار ماه طول کشید تا به یک ارتباط درونی فوقالعاده با نیازهای اصلیام برسم. تنها پس از آن بود که به او نزدیک شدم و نیازهایم را ابراز کردم. این باعث یک "طوفان" شد. آن مرد خشمگین شد و مانند اژدهایی خشمگین آتش پرتاب کرد. با این حال، در کمال تعجب و رضایت فراوان، توانستم در طول این تبادل نظر کاملاً آرام، خونسرد و دلسوز بمانم. روز بعد، این شخص با احترام بسیار به من نزدیک شد، که در مورد او بسیار غیرمعمول بود.
شاید برخورد ما اولین بار در زندگی او بود که علاوه بر واکنش جنگ یا گریز، روش دیگری برای برقراری ارتباط را تجربه میکرد؟ شاید این اولین باری بود که او ارتباطی صمیمانه با انسان دیگری را تجربه میکرد؟
خواننده عزیز، میخواهم یک داستان کاری دیگر را با شما به اشتراک بگذارم و امیدوارم با من همراه باشید.
یک بار، تصمیم گرفتم از اعضای گروهم، که به جز خودم، مرد هم بودند، به شیوهای « ان وي سي » قدردانی کنم. تمایل من به « ان وي سي » زندگی کردن و صادق بودن آنقدر قوی بود که دیگر به کمتر از آن راضی نبودم. بنابراین، در جلسه هفتگی گروه، شروع کردم به تعریف کردن از هر فرد که چه کارهایی انجام داده بود و زندگی من را در روابط کاریمان غنی کرده بود. مردها به طرز فوقالعادهای ساکت شدند و میتوانستم حس کنم که آنها این موضوع را پذیرفتهاند. آنها اجازه دادند قلبشان تحت تأثیر قرار بگیرد. این اتفاق بیش از بیست سال پیش افتاد، اما برخی از آنها هنوز هم از زمانی که با هم گذراندیم قدردانی میکنند.
پریدن به درون ناشناختهها
در سال ۲۰۰۵، از شغل هشت صبح تا پنج عصر خود استعفا دادم. این یک جهش بزرگ به سوی ناشناختهها بود، زیرا محل کارم کاملاً مرا تأمین میکرد - علاوه بر حقوق، فضای زندگی و انواع پاداشهای دیگر نیز در اختیارم قرار میگرفت. من بین نیازهایم سبک سنگین کردم و در نهایت تصمیم گرفتم این جهش ایمانی را انجام دهم. ان وي سي مرا در یک باور عمیق قرار داده بود که اگر به زندگی خدمت کنم، زندگی به من خدمت خواهد کرد و من با قلبی شاد به دنبال رسالتم رفتم. من به یک فریلنسر با یک هدف واحد تبدیل شدم: یادگیری، زندگی کردن و ان وي سي اشتراک گذاشتن.
و زندگی به من خدمت میکرد - من از طریق یک پروژه دو ساله اتحادیه اروپا به نام "کاهش خشونت در پرورشگاههای استونی" به آرامی وارد زندگی آزادکاری خود شدم. این به معنای انجام آموزشهای ان وي سي برای پرسنل پرورشگاهها در سراسر کشور بود. این به من درآمد مناسبی برای دو سال اول داد و به معنای سفر مداوم به چندین پرورشگاه در سراسر استونی بود. به اشتراک گذاشتن ان وي سي با افراد پرورشگاهها بسیار سرگرم کننده بود و من ارتباطات و دوستیهای طولانی مدت زیادی ایجاد کردم. احساس آزادی میکردم، پر از شادی به اشتراک گذاشتن شور و اشتیاقم و زندگی معنادار رویاییام.
اخذ گواهینامه
سال ۲۰۰۶ نقطه عطف دیگری در ماجراجویی من در رشته ان وي سي بود. تحت مراقبت و راهنمایی ارزیاب دوستداشتنیام، من به عنوان مربی دارای گواهینامه ان وي سي با مدرک C ان وي سي شناخته شدم. من در آن زمان، و هنوز هم هستم، اولین و تنها مربی دارای گواهینامه C ان وي سي در استونی بودم، اما خوشبختانه این امید وجود دارد که خیلی زود مربی دیگری نیز گواهینامه C ان وي سي را دریافت کند.
پاسخهای شیرین
با تأمل در ماجراجوییهایم در ان وي سي ، میتوانم بگویم که عمدتاً واکنشهای شیرینی به آموزشها وجود داشته است و میخواهم چند شگفتی لذتبخش را با شما خواننده عزیز به اشتراک بگذارم و جشن بگیرم.
ما یک بار با یکی از دوستان و یک متخصص ان وي سي یک سری جلسات ان وي سي برای زندانیان مرد برگزار کردیم. بعد از آخرین جلسه، یک نامه قدردانی صمیمانه از یکی از شرکتکنندگان که در عروسک شغالم پنهان شده بود، پیدا کردم. این نامه بسیار آموزنده و تأثیرگذار بود و من را شگفتزده کرد، زیرا حتی یک لحظه را به یاد نمیآوردم که عروسکهایم در طول آموزش بدون مراقبت بودهاند.
یکی دیگر از خاطرات شیرین و پرمعنا، مربوط به یک سال آموزش ان وي سي برای والدین است. از آنجایی که خانوادههای دارای فرزند در استونی از نظر درآمد در سطح پایینی قرار داشتند، این هدیه را به آنها دادم و درخواست کردم که فقط هزینههای اندک سفر من توسط شرکتکنندگان تأمین شود.
من از به اشتراک گذاشتن ان وي سي با این والدین مشتاق و دلسوز که از صمیم قلب مشتاق یادگیری و به کارگیری یک الگوی جدید و سالمتر در تربیت فرزندانشان بودند، بسیار لذت بردم.
بعد از چند سال، وقتی منابع مالیام نزدیک به صفر بود، یکی از زوجهای شرکتکننده در این دورههای آموزشی، به عنوان قدردانی، مبلغ شگفتانگیزی را به حساب بانکیام واریز کرد.
این یادآوری قدرتمند دیگری بود از اینکه «اگر به زندگی خدمت کنی، زندگی به تو خدمت میکند.»
یک «شکست کامل»
همچنین میتوانم حادثهای را به یاد بیاورم که آن را «شکست کامل» نامیدم. این یک آموزش ان وي سي بود که در آن یکی از شرکتکنندگان با بازخوردش مرا کاملاً «خرد» کرد و رفت. من زدم زیر گریه. سپس، با درد و غمم ارتباط برقرار کردم و برای از دست دادن فرصت انتقال زیبایی و قدرت چیزی که برایم بسیار معنادار بود، سوگواری کردم. وقتی این موضوع را آشکارا با سایر شرکتکنندگان در میان گذاشتم، یکی از آنها پاسخ داد: «این بهترین بخش آموزش بود.»
خاطرهی دیگری به ذهنم رسید که دوست دارم آن را به اشتراک بگذارم. در سال ۲۰۰۷، از من دعوت شد تا در یک جامعهی زیستمحیطی اروپایی ان وي سي را به اشتراک بگذارم. در آنجا، از من خواسته شد تا بین جامعه و یک آتشنشان میانجیگری کنم. او یک فرد بیخانمان ژولیده از یک خیابان بود که جامعه به او سرپناه و خدمات داده بود و آتش یک خانهی گرمایشی را روشن نگه داشته بود. در روز میانجیگری، وقتی میخواستم برگهای حاوی احساسات و نیازها را به آتشنشان بدهم، او سر من فریاد زد و برگه را به سمت صورتم پرتاب کرد. به لطف کریشنا، توانستم با نیازهای او برای احترام و عزت ارتباط برقرار کنم و میانجیگری انجام شد. از بقیهی مراحل چیز قابل توجهی به یاد نمیآورم، اما روز بعد در حیاط جامعه با یک آقای محترم آشنا شدم. به او سلام کردم و داشتم از آنجا رد میشدم که ناگهان متوجه شدم، یک لحظه صبر کنید - این مرد آتشنشانی است! او تراشیده، شانه زده، تمیز و مرتب بود. حتماً در طول میانجیگری اتفاقی افتاده که او را یک شبه (دوباره) متحول کرده است.
افتتاحیه افقهای نو
حدود سال ۲۰۰۸، من شروع به تمرین یوگای بهکتی کردم و در سال ۲۰۱۲، برای پیوستن به یک جامعه روستایی هاره کریشنا به سوئد نقل مکان کردم. من از به اشتراک گذاشتن منظم ان وي سي با مریدان محلی هاره کریشنا در آنجا، بسیار لذت بردم. برخی از نتایج ملموس شامل نجات ازدواج فرزندش توسط یکی از شرکتکنندگان، انگیزه تغییر زندگی دیگری برای دنبال کردن ندای قلبش و غلبه بر افسردگی، اضطراب و تنهایی بود.
از آن زمان، من عمدتاً بر به اشتراک گذاشتن ان وي سي در جنبش جهانی هاره کریشنا - انجمن بینالمللی آگاهی کریشنا (ISKCON) - تمرکز کردهام. اگرچه خودم را یک مبتدی میدانم، اما تلاش برای خدمت به مریدان کریشنا با به اشتراک گذاشتن هدایای ارتباط بدون خشونت ، که توسط هاره کریشنا به عنوان ارتباط همدلانه شناخته میشود، شادی و رضایت زیادی برای من به ارمغان میآورد.
خواننده عزیز، از توجه شما متشکرم و مشتاقانه منتظر خدمت رسانی به شما هستم!
به بازدید از وبسایت انگلیسی ما خوش آمدید .
به صفحه استونیایی من خوش آمدید .