قبل از اینکه با ارتباط بدون خشونت آشنا شوم
بر اساس الگوهایی که یاد گرفته بودم، میتوانستم به دو روش با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم. یا از خودم دفاع نمیکردم و کاری را که به من گفته میشد یا چیزی را که فرض میکردم دیگران میخواهند انجام میدادم، یا ایده خودم را بدون در نظر گرفتن طرف مقابل اجرا میکردم. هیچکدام از این دو راه حل منجر به تجربه تعلق خاطر نشد. با این حال، این چیزی است که از اطرافیانم یاد گرفتم.
داستان من
در سال ۱۹۹۶، من با Marshall B. Rosenbergآشنا شدم. او میتوانست با افرادی که ملاقات میکرد، از جمله من، با چنان عمقی از همدلی صحبت کند که باعث شد سطحی از امنیت عاطفی و الهام را تجربه کنم که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودم.
این تجربه تأثیر عظیمی بر زندگی من گذاشت. بعد از چند سال، توانستم چیزهای بیشتری در مورد خودم ببینم و بفهمم. در نتیجه، میتوانستم نه تنها در مورد آنچه برایم اتفاق افتاده صحبت کنم، بلکه در مورد آنچه در درونم میگذرد نیز صحبت کنم.
با افزایش وضوح افکارم، متوجه شدم که میتوانم به طور فزایندهای در مورد تجربیات دیگران کنجکاو شوم و آنها را «درک» کنم. به همین دلیل، اکنون میتوانم احساسات، نیازها و درخواستهای احتمالی طرف مقابل را در پس کلماتش بشنوم، حتی اگر کلماتش در ابتدا توهینآمیز به نظر برسند.
با این مهارتها، میتوانم روابطی با حمایت متقابل و محبتآمیز بسیار بیشتری ایجاد و حفظ کنم. این دیگر فقط «خواست تو یا من» نیست، بلکه به طور فزایندهای تجربهای از همکاری واقعی است.
سالها بود که روی آینه حمامم یادداشتی داشتم که روی آن نوشته شده بود: «اگر من برای نیازهای خودم ارزش قائل نباشم، دیگران هم برای من ارزش قائل نخواهند شد.»
امروز، من اساساً از کیفیت روابطم راضی هستم. میتوانم مرزهایم را به گونهای ترسیم کنم که به من اجازه دهد در یک موقعیت یا رابطهی مشخص، به صمیمیت ایدهآل برسم. این یک فرآیند یادگیری طولانی است و نه یک وضعیت. و من با انجام ندادن آن به طور کامل، مشکلی ندارم - فقط بهتر و بهتر میشوم، زیرا همه ما دائماً در حال تغییر هستیم.
پیشینه من
من در دبیرستان شروع به یادگیری تجارت کردم، سپس مدرک لیسانس آن را گرفتم. در جستجوی معنای زندگیام، مدرک لیسانس دیگری به عنوان معلم گرفتم. اما این هنوز مرا راضی نمیکرد؛ من هنوز در حال جستجو بودم. وقتی در یک دوره آموزشی دو روزه در مجارستان با Marshall Rosenberg آشنا شدم، مردد بودم. نمیتوانستم آنچه را که دوست دارم بیان کنم، اما برایم واضح بود که در اتاقی با ۷۰ نفر، احساسات زیادی وجود دارد؛ بسیاری از ما گریه میکردیم و همدیگر را بغل میکردیم. با این حال، چیزی مدام مرا الهام میبخشید تا به این دورههای آموزشی برگردم. در طول دو سال اول، نمیتوانستم هیچ چیز را در ذهنم ادغام کنم.
بعد ناگهان، از کارم استعفا دادم و به مردم میگفتم که یک سال به خودم فرصت میدهم تا ببینم آیا میتوانم با به اشتراک گذاشتن ارتباط بدون خشونت امرار معاش کنم یا نه. به یاد ماندنیترین واکنش از مادرم بود: «ما فکر میکردیم وقتی بزرگتر میشوی، عاقلتر میشوی، اما در عوض احمقتر میشوی. چطور میتوانی یک شغل مناسب را ترک کنی، فقط به این دلیل که از آن لذت نمیبری؟ تو این شغل را دوست داشتی و کسلکننده شد. شغل جدید هم همینطور خواهد بود.» این اتفاق بیش از ۲۵ سال پیش افتاد و من این حس را دارم که هر چه بیشتر وقتم را صرف تمرین ان وي سي ، بیشتر از آن لذت میبرم!
تخصصهای من
- من عاشق کار کردن با بچههای فناوری اطلاعات هستم. معمولاً آنها منطقی هستند و خیلی شیرین صحبت نمیکنند.
- من همچنین عاشق کار کردن با افرادی هستم که متعهد به تغییر هستند.
- من آموزشهای یک روزه برای ۱۰۰ شرکتکننده ارائه میدهم. یاد گرفتهام که این آموزشها را به اندازهای تعاملی کنم که همه در اتاق بمانند. در مجارستان، ما آموزشهای موازی را نیز برای کودکان ارائه میدهیم.
- من در حال کار بر روی یک سیستم آنلاین هستم تا اثربخشی جلساتم را افزایش دهم.
- من همچنین به توسعه برنامههای مدرسهای ان وي سي کمک میکنم و تاکنون، ما یک مدرسه داریم که به طور فعال از «میانجیگری همسالان» مبتنی بر ان وي سي در هر کلاس درس استفاده میکند.